الا یه چیز که وقتی بشکنه ارزش پیدا میکنه.................
دل..........
****************************************
در کوی ما شکسته دلی میخرندو بس..........
بازار خود فروشی ار آن سوی دیگر است.........
.
.
.
.
وقتي کسی که دوستش داری بهت بگه تا آخر دنيا باهاتم.
بازم سلام![]()
از این وبلاگ خسته شدم.میدونید حس میکنم خیلی depressing شده.از این به بعد مطالبم یه رنگ و بوی جدید خواهد گرفت انشالله.فقط شما هم کم لطفی نکنید.بابا یه نظری چیزی......
ممنونم از همتون دوستای خوبم![]()
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بردارم
و به دامن بي تار و پود روياها بياويزم.
سپيدي هاي فريب
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست !
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.
نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.
من گریه میکنم
و انتطار میکشم
شاید سپیده دم
یکروز بیاد بیاورد
در انتطار او
هزاران غروب را من گریه کرده ام
تا اذان صبح .
اما به وقت سپیده دم
خسته افسرده
در خواب های بیخبری
از یاد برده ام
از یاد رفته ام
خواب مانده ام ..
بالاخره شب بغض آسمونو شکست.آسمون گریه کرد.
از ته دل
بازم پرسیدم چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟؟
این دفعه گفت:میدونی دلتنگی یعنی چی؟یعنی تمام وجودت تمنای کسی رو بکنه ولی تو نتونی داشته باشیش.گفت:دارم از دوری خورشیدم دق میکنم.اگه دیگه نبینبش چه کار کنم؟
یه لبخند تلخ زدم.به تلخی تمام تاریکی امشب.من مدتهاست با این سوال خو گرفتم.
اگه دیگه نگاهتو بهم هدیه ندی اگه دیگه قلبم با آتیش وجودت شوق زندگی نگیره چه جوری این سرمای کشنده رو تاب بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قطعا خواهم مرد
این بار من و آسمون با هم گریه کردیم.
از ته دل
در تنگنای غم ویران كننده همیشگی ام
در نوشته های بر جا مانده بی كسی ام
در نیستی های همیشه یكنواخت زندگی ام
فقط دنبال كسی میگشتم كه برای من یك معنا داشت
آری كسی كه من اورا نه برای خودم بلكه برای دلم به زبان می آوردم
من خود ازتنگنای بی كسی گذشته بودم ومیدانستم چیست این همه بی كسی
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسی نپرسید چرا ؟برای چه؟اما همه مرا می شناختند
آری برای من چیزی جز غم نمیتوانست معنای یك بی كسی را بیان كند.
این بی كسی نبود كه مرا غمگین كرد بلكه غم بود كه مرا بی كس كرد.
اما آنقدربیكس شدم كه نتوانستم حتی به غم بگویم :چرا؟چرا؟چرا؟
با این همه از غم چیزی فهمیدم. چیزی كه حتی عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چیزی نبود جز فهمیدن و درك بی كسی .
آیا كسی داند چیست این بی كسی من؟
و من زمزمه خون را در رگهايم ميشنيدم.
زندگيام در تاريكي ژرفي ميگذشت.
اين تاريكي، طرح وجودم را روشن ميكرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد.
زيبايي رها شدهيي بود
و من ديده به راهش بودم:
روياي بيشكل زندگيام بود.
عطري در چشمم زمزمه كرد.
رگهايم از تپش افتاد.
همه رشتههايي كه مرا به من نشان ميداد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نميگذشت.
شور برهنهيي بودم.
او فانوسش را به فضا آويخت.
مرا در روشنها ميجست.
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت.
نسيمي شعله فانوس را نوشيد.
وزشي ميگذشت
و من در طرحي جا ميگرفتم،
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا ميشدم.
پيدا، براي كه؟
او ديگر نبود.
آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟
عطري در گرمي رگهايم جابهجا ميشد.
حس كردم با هستي گمشدهاش مرا مينگرد
و من چه بيهوده مكان را ميكاوم:
آني گم شده بود.


